امروز۱۴۰۰-۰۶-۳۱

قهرمان اون یه نفر تویی-قسمت آخر

اینم قسمت آخر داستان! چون قسمت پایانیه یکم طولانی شده از اینکه حوصله به خرج میدینو میخونین و از همه نظرهای قشنگی که تا الان منو باش همراهی کردین صمیمانه ممنونم دوستان! حتما بازم نظرتونو راجع به پایان داستان بگید
 ….تا اینکه سام رسید…پاهاش قفل شد..از شدت سرما حس نداشتن اما دلیل ایستش سرما نبود
روبروش..وسط خیابون..کنار خونه ى جینا،دختر روى زمین بیهوش افتاده بودو خانوادش جلوى در بودن اما اونقدر تو شوک  بودن که فقط نگاه میکردن..نمیدونستن چرا دخترشون بعد اون همه بالا پایین پریدن رو به اسمون کردو بیهوش شد…
گریه ى پسر شدت گرفت..کراواتش از دستش افتاد
به سمت جینا رفتو صورتشو لمس کرد.داغی صورتش دستاى سردشو نوازش داد.در حالى که اشکش روى گونه هاى جینا چکید و بخار شد..دخترک توى تب میسوخت!
با یه صداى گرفته صداش زد..:جینا..پاشو شیطون..  اینبار فریاد زد:گفتم پاشو بسه! فایده اى نداشت
نفهمید چجورى اما بعد اینکه جینا رو با کتش پوشوند،بغلش کردو با فریاد یه تاکسى گرفتو به بیمارستان رفت..عشقشو به دکترا سپرد..انگار اوضاع خوب نبود..کت پسرو که روى دختر بود بهش دادنو ازش خواستن منتظر بمونه…فهمید که عشق یه اعتیاده که دچارش شده..و تنها دلیلیه که براش به زندگى ادامه میده
اون لحظه فهمید هیچى جز دستاى دختر مشکلاتشو به باد فراموشی نمیده و هیچ انگیزه اى بیشتر از این نیست که براى خندوندن عشقش و محو کردن اخماش تلاش کنه
هنوز بلیطا دستش بود..اونارو از تو جیبش برداشت..مچاله شده بودن ولى هنوز سالم بودن
همون بلیطاى کنسرت انریکه بودن که قبل جداییشون با ذوق زیاد کلی ترافیکو تحمل کرد تا بخره و با عشقش یه شب خوب بسازه و مهم ترین درخواست زندگیشو از اون بکنه..بلیط کنسرت اخر سال انریکه ایگلسیاس بودن که در مرکز شهر برگزار میشد
اما حالا جز صبر کارى از دستش بر نمیومد
حضور دوباره ى افتاب میتونست براى پسر توى بیمارستان یه شروع تازه یا یه پایان تلخ بسازه
شاید به مدت ٣ ساعت به دستاشو بلیط هاش نگاه کرد…با اینکه توانى توى دستاش نداشت،اما هنوز امید داشت…سرش پایین بود که دید کسى جلوش ایستاده.دکتر بود.میخواست باهاش صحبت کنه.آرامش چهره اون کمى از نگرانى سام کم میکرد..:پسرم خدا اونو دوباره بهت داد.بر اثر تب شدید و سؤ تغذیه حالش خیلى بد بودو تشنج کرد اما حالا جاى نگرانى نیست..بیشتر از همه باید نگران حال روحیش بود که باعث همه ى اینا شده..الان بهتره که سریع مرخص شه که بدتر از این نشه..خدا به همرات
اون لحظه پسر نمیدونست باید چیکار کنه…فقط خدا رو  شکر کرد و به خانواده دختر خبر داد 
با روحیه اى شاد اول رفتو یه دسته گل نرگس خرید که میدونست جینا عاشقشه و  رفت سراغ عشقش…اروم به در کوبیدو بعد شنیدن “بفرمایید” ضعیف صداى نازکی وارد شد،جینا گیج شده بودو با تعجب سامو نگاه میکرد..سام با یه لبخند مهربون اما نگاهی نگران،بلیط هارو بهش نشون داد…منتظر عکس العملش شد..
دختر به بلیطا با بى اعتنایى نگاه کردو روبه پسر کرد و توى چشماش زل زد…:کجا بودى؟…….:چى شد که رفتى؟
سام جوابى نداشت که بده ……:نمیدونم..الان فقط تورو میخوام..پسم نزن!فقط میخوام با تو باشم
اشکاى خودشو پاک کردو با دستاى سختش اشکاى جینا هم پاک کرد..بعدش دیگه تاب  نیاوردو اونو محکم بغل کرد…:بدون تو نمیتونم.بدون تو من کیم؟..یادته؟
Some times you love it,some times you dont…
دختر حرفشو قطع کردو دستاى پسرو گرفت
Some times we rush it some times we fall
و بعد دوتایى باهم گفتن:                             
 it doesnt matter baby we can take it real slow…
بغض جینا ترکید اما خندیدو گفت چی شد که…هه..چی شد که رفتیم؟ارزششو داشت؟!
سام انگشتشو روى لباى اون گذاشت 
-:هیسسس…الان مهم اینه که پیش همیم..بدون تو نمیتونم…حالا میخواى منو تنها بفرستى کنسرت؟!؟!
-:نه بزن بریم….فقط با این اوضاع….
اون دوتا حاضر شدنو به خونه رفتن تا براى کنسرت و رقم زدن یه شب رویایى اماده بشن و خاطرات انریکه ایشونو ادامه بدن
 
 **********************************
-:حدس میزدم..پاى کس دیگه در میونه…سارا!تو عشق من بودى…من عشقمو پس میگیرم اینو یادت بمونه!
-من زودتر میگیرم مطمئن باش..!
اخرین حرفاشون بود…پسر کتشو پرت کردو با ماشینش به سرعت از اون خونه که حالا دیگه باهاش غریبه بود فاصله گرفت
اره..دختر عشقشو نفهمیدو حرفاى پوچ بقیه باعث جداییشون شد..اینکه اون وقتیى براى سارا نمیزاره،هربار یجا با یکی دیگه اس،سارا اون تورو نمیخواد!….بعد اون حرفا، خودشو گم کرد.
 سارا هر بار با یکى وقت میگذروند..زندگیش غرق مهمونیو مشروب، در حال تباهى بود
اماحالا دیگه نمیخواست به تیرگى ها برگرده یا حتى فکر کنه..میخواست جبران کنه
درهاى سالن باز شد..سارا بلیط ویژه داشت هر جورى بود میخواست انریکه رو ببینه
کلى تلاش کرد هولش دادن،به انریکه رسید اما اون اصلا متوجه سارا توى هول جمعیت نشد..
از اونجایى که دختر باهوشى بود،با زیرکى خودشو قایم کردو مستخدم انریکه جا زدو به اتاق مخصوصش رسید!بدون هیچ درنگى درو باز کرد اما…با صحنه اى که فکرشو نمیکرد مواجه شد…
دوست دختر انریکه پیشش بود و داشتن با احساس تمام عشق بازى میکردن..لباش روى لباى اون دختر غریبه بود..
سارا بهت زده از دیدن این لحظه…فقط دهنش باز موند..موهاى تنش سیخ شده بود..دستاش محکم توى هم مشت شده بود…
انریکه اول عصبانى شد اما وقتى دید اون دختر همون عشق دبیرستانشه..همون که به راحتى از دستش داد..همون که قرار بود عشقشو ازش پس بگیره، شوکه شد
 -انریکه..!تو….
-سارا..وایسا..اینجا چیکار…
با بغض و غضب گفت:-افرین…خوب عشقتو پس گرفتى
درو کوبید و گریه کنان رفت..حتى فکرشم نکرده بود که تو این مدت کسى با موقعیت انریکه تنها نمیمونه و مثل خودش براى تسلّى جاى خالى زندگیش،یکیو پیدا میکنه
انریکه دوس دخترشو هل داد کنار و رفت دنبالش اما انگار سارا غیب شده بود..
نمیتونست اجراشو کنسل کنه..برنامه رو شروع کرد.چون نمیخواست طرفداراش ازش نا امید بشن سعى کرد تمرکزشو به اجرا بده.نوبت آهنگ “سام بادیز مى” شد و خواست یه زوجو بیاره رو صحنه..از بین جمعیت دید که یه پسر چقدر مواظب عشقشه.چقدر با عشق به هم نگاه میکنن..به یاد گذشته ى خودش افتاد.توجهشو جلب کردن.این همون پسرى بود که ساعتى قبل عشقشونو دوباره تو بیمارستان زنده کرد..اون دوتا خیلى خوشحال بودن چون دیگه شبشون کامل تر از این نمیشد!
اون دوتا رفتن روى صحنه.انریکه ازشون استقبال کرد و باهم شروع به خوندن اهنگ کردن اما جینا نمیتونست جلو گریشو بگیره..ولى دلش نیومد همراهى نکنه..خوند!از اون دوتا هم بهتر!
سام و جینا جلوى همه به انریکه گفتن که عشقشون با ترانه هاى اون آهنگین شده و اگه این اهنگش نبود شاید اونا بهم نمیرسیدن و براش قضیه ى دیروزو مختصر تعریف کردن..
و بعدش پسر جلوى تعداد زیادى تماشاگر،مقابل دختر وایساد و ازش تقاضاى ازدواج کرد
 
Enrique Iglesias - Live From Odyssey Arena Belfast_00_22_58_00080
 
شاید فکر میکردن که انریکه الان میتونه چقدر به خودش افتخار کنه..قاعدتا اینجورى بود اما اون داشت با حسرت به اونا نگاه میکردو خودشو لعنت میکرد که نمیتونه با وجود اینکه منشأ عشق بقیه اس، عشق خودشو قانع کنه..باهم دیگه عکس گرفتنو اونا رو به پایین استیج راهنمایى کردن.برنامه خوب پیش میرفت.
اما هر آهنگى که میخوند،یاد وقتى میفتاد که ایده ى اون اهنگ به ذهنش میرسه..یاد کسی که الهام بخشش بود..همه ى اونا یه چیز مشترک داشتن اونم ردى از سارابود..نوبت آهنگ مخصوص انریکه،”هیرو” شد..طبق معمول باید یه دختر خوش شانسو میاورد پیش خودش ولى نمیتونست..!یه حسى در درونش اجازه نمیداد..فقط یه نفر بود که میخواست پیشش باشه ولى امیدى به حضورش نداشت
پس تنهایى اجراى آهنگو شروع کرد..روى یه صندلى نشست و تموم غمى که داشتو به آهنگ داد
داشت اهنگو به حال خاصى میخوند که بیشتر تماشاگرهارو تحت تاثیر قرار داد:
i dont care..you’re here..tonight..!
I can be your hero baby..i can kiss aw…..
 
22727_190802207711775_7434507_n
  که جمعیت پراکنده شدن…سروصدا شد..انریکه نمیدونست چى شده سعى کرد اجرا رو قطع نکنه
تا اینکه از میون جمعیت یه نفر داد زد:یکى به این دختر کمک کنه!بیهوش شده
دختر بد اقبال همون سارا بود! انریکه خشکش زد..انگار همه ى دنیا بجز عشقش براش محو شدن..انگار دوباره هوشیار شد..
به سرعت رفت پایین..جمعیتو زد کنار ..رفت بالاى سر سارا..دستا و صورتش عین یه مرده یخ بودن..چشماشو مظلوم بسته بود
هر کى به چهره ى انریکه در اون لحظه نگاه میکرد،میتونست بفهمه چه حسى داره!
سروصدا و هیاهو طى چند ثانیه به سکوت مطلق تبدیل شد..
-یکى کمک بیاره!زنگ بزنید به آمبولانس!
 سارا! قرار شد وقتى گریمو دیدى گریه کنى!قرار شد اگه لباتو لمس کردم به لرزه بیوفتى..قسم خوردى همیشه مال من باشى!من به پات نشستم ولى امشب نفسمو نگیر!
انریکه اینارو به بغض تو صداش فریاد میزد و دوباره درخواست کمک میکرد.
دخترو بلند کردو تو آغوشش نگهش داشتو اونو به بیرون میبرد.سردى تن اون،قلبشو منجمد میکرد..
اونو به امبولانس  رسوند.. اونجا کنارش بود و دستاشو گرفته بود تا سرد تر از این نشن!منتظر بود تا دوباره گرماشو حس کنه.تااینکه صداى سارا به ارومى و با بى حالى اومد…
-بالاخره قهرمانم شدى…..
اینو گفتو لبخند زد
انریکه هم از شنیدن شیرین ترین صداى زندگیش دوباره سرحال شدو اخمش خنده شدو اشکاشو پاک کرد و گفت..:گفته بودم که جورى که ما عاشق شدیم قابل انکار نیست!تو دوباره هوشیارم کردى
دستاى هم دیگرو محکم گرفتن نمیتوستن براى دوباره باهم بودن صبر کنن.
-نمیزارم هیچیزو هیچ کس دوباره جدامون کنه!نمیزارم هیچ پسرى اذیتت کنه..مال منى!خانم ایگلسیاس!
– شرطش اینه که هرچى تى شرت مشکیو طوسى دارى بندازى دور!
انریکه طبق عادت قدیمىش،دماغ سارا رو تو انگشتاش گرفتو گفت : باز تو شیطون شدى؟!
شروعى دوباره…!سارا آغوش گرمشو دوباره پیدا کرده بود.همون آغوشى که میتونست غم هاشو تسکین بده..همون که میخواست تا اخر عمر محافظش باشه و مرحم درداش بشه…انریکه با مهربونى پیشونیشو بوسید و سارا چشماشو دوباره بستو یادش اومد که هنوز خداش به یادشه….
 
le

مطلب پیشنهادی
انریکه - تنها دلیل آرامش و احساس زیبایم

پانيذ هستم و ١٦ سالمه و ٦ ساله همه ى موضوعات مربوط به انريكه رو دنبال ميكنم.گرچه ترجمه ى حسى كه توى كاراى انيه غير ممكنه ولى ١ ساله با عشق كاراشو ترجمه ميكنم! اميد وارم اعضاى خوب انريكه ايرانو راضى نگه دارم

یک نظر

  1. setayesh پاسخ

    سلام سعید جان خیلی ببخشید من تازه متوجه این داستان شدم چون قسمت های قبلی رو نخونده بودم. واقعا از جمله ای که برای شما نوشته بودم عذر خواهی می کنم وباعث شرمندگیه من خیلی این داستانو دوست داشتم دوباره از شما معذرت خواهی می کنم وقتی نظرمو خوندم فهمیدم چه گندی زدم

    1. msenrique پاسخ

      خواهش میکنم ستایش جان. 😀 اینقدر عذرخواهی نکن خوب .چیزی نشده که .راحت باش .اینجا سایت خودته .مرسی از نظری که واسمون میذاری.

  2. setayesh پاسخ

    سلام سعید جان ببخشید که اینو می گم من خیلی به همه ی دخترایی که پیش انریکه هستن می شه من از اینجای داستان شروع به خوندن کردم من این کنسرتو دارم واقا اون دختر دبیرستانی اون دختره است؟

    1. msenrique پاسخ

      سلام ستایش جان. خوش اومدی به سایت خودت .دقیقا متوجه نشدم منظورت چیه و اون دختر کیه که شما ازش حرف میزنی .شرمنده واقعا.

  3. NaaZaNiN پاسخ

    پانیذ جون ترکونــــــــدی خیلی عالی بود، فــــوق العــــاده بود عزیزم♥♥♥

  4. mobina پاسخ

    عاااااااااااااااااااالی بود عزیزم میدونی از قصه ی سارا خیییییییییییییییییییلی خوشم اومد جوری که هر روز نزدیک ۳ بار میخونمشو باهاش حس میگیرم حتما بهم قول بده که مثه داستان سارا عاشقانه بنویس حتما این کارو ادامه بده چون نویسنده ی خیییییییییییلی موفقی میشی ولی صادقانه بگم من زیاد قصه ی سارا رو دوست داشتم

  5. erika پاسخ

    پانیذ جان عالی بود.من عاشق اون داستان دومیه شدم محشر بود.یه کم طولانی تر بود بهتر بود .می تونست جزییات بیشتری داشته باشه.منم خودم یه وقتایی در مورد سلبریتی ها داستان می نویسم.خوبه یکی مثل خودم پیدا کردم.منتظر بقیه داستان هات هستم عزیییییزم!

  6. MamaD Fayyaz-EI MY HERO پاسخ

    مرســـی پانیذ جان….!!!

    قوه ی تخیلت تحسین بر انگیزه…!!!

  7. Reyhane EI پاسخ

    مرسی عزیزم خوب بودمنم راستشوبگم داستان دومیت زیادبرای انریکه مناسب نبودویک نظردیگه شروع کارت متعادل وسط داستان خیلی زیباوطوفانی اماتهش خیلی جالب نشدشایدپایان بهتری میتونست داشته باشه،البته نظرمنه شایدبقیه نظردیگه ای داشته باشن چون خودمم گاهی مینویسم بنظرم عیب نوشته اون چیزی بودکه گفتم البته ببخشید!وبازم مرسی انشاالله دفعه بعدباداستانی عالیتربیای…

  8. helia پاسخ

    پاااااانیذ!!! نکن دیگه من همینجوری اشکم دمه مشکمه !!:(((
    ولی مشکل من اینه که خدای من منو یادش رفته 🙁
    خیلی قشنگ بود عزیزم منتظر داستانای بعدیت هستیم ^_^ موفق باشی

  9. elnaaz پاسخ

    وای پانیذ من عاشق اون داستان اولیتم اون عالی بود و خیلی هم خوب تمومش کردی ولی عزیزم این دومیه رو کاش انریکه نمیزاشتی اینجوری زیاد جالب نشده ببخشید که اینو گفتم ولی من از داستان دومیت زیاد خوشم نیومد…..مرسی

  10. Hamid پاسخ

    داستان خوبی بود پانیذ جون من از ۸سالگی تا حال که ۱۶ سالمه داستان نخونده بودم.خلاصه بگم زیاد اهل داستان و کتاب نیستم البته به غیر از کتاب های درسی ولی این داستان با داستان هایی که خونده بودم فرق داشت ممنون.

  11. aram88 پاسخ

    فوق العاده بود من خیلی دوست داشتم مخصوصا قسمت اخرشو و تیکه اخرشو خیلی قشنگ و محشر بود من که گریه کردم باهاش
    بازم ممنون منتظر داستانای دیگت که به همین زیبایی بنویسی هستم

  12. saman پاسخ

    عجب قوه ی تخیلی داری هااااااااااااا-ولی در کل مسخره.هههههههه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *